۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

ششصد و چهل و هفت

یک وقت به خودت می آیی و می بینی که همه چیز سوخته و تو توی سرما و برف ایستاده ای و یک پتو معلوم نیست کِی و چه طور و از کجا آمده روی شانه هایت و دیگر نمی لرزی. همان تصویرِ خانه ای که در «کشتنِ مرغ مینا» می سوزد و نابود می شود و تو مثلِ دخترک و پسرک ایستاده ای بیرون و می لرزی و یک آن به خودت می آیی و می بینی که دیگر نمی لرزی، که رفیقی پاورچین پاورچین آمده و تو نفهمیده ای کِی آمده و کِی رفته و تو مانده ای و پتویی که نمی دانی از گرمای مهرش این طور گرم است یا چه. رفاقت های این طوری خیلی خوب اند. اصلِ زندگی اند. همین ها که نمی بینی شان هر روز. ولی هستند. درست سرِ بزنگاه ها می آیند و گرمت می کنند.

رفیقِ این طور یک چند تایی دارم. دلم می خواهد فکر کنم برای یک چند نفری هم این طور رفیقی ام. نامرئی و سرِ بزنگاه طور. بی سؤال و جوابِ اضافه که گاهی احوال پرسی باری می شود سنگین بر دلِ احوال پرسی شونده.


پس نوشت. «که به امیدی مبهم نهال آرزویی به دل می کاشت» از ظهر با صدای سهیل نفیسی در ذهنم تکرار می شود. یک خط از این ترانه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر