حالم خیلی خراب است... مرثیه ای بر رویا. مرثیه کم است برای آنچه به روزگارِ این آدمها و رویاهایشان می آید. اه... امشب بیخوابم...
خیرِ سرم آماده بودم برای فیلمی که گازم بگیرد. ولی سنگین تر از آن بود که به مخیله ام می گنجید. حالا باید موسیقی درمانی کنم خودم را بلکه خوابِ آرام بیاید. نوشتن و موسیقی درمانی...
نشسته ام باز بدنم قفس است را گوش می دهم. اولش به حالِ الانم نزدیک است. آن دو دقیقه ی آخر ولی، آن طلبِ رستگاری، آن امیدی که در نوایش هست... هر بار گوشش می دهم تلخی ام را در فریاد های چهار دقیقه ی اولش می کشد و می برد و دو دقیقه ی آخر مثلِ آبی است که باهاش زخمم را می شوید. خنک و پاک...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر