۱۳۹۲ دی ۸, یکشنبه

ششصد و پنجاه و پنج

با صدای خش دارش می خواند آقای گابریل:
تنم قفسی است... کلید در دستِ ذهنم.
می خواند، ناله می کند از ترس و تردید. ضجه می کند. با نوای پیانویی چون مستی که می رقصد بر مرزِ باریکِ میان ترس و امید. انگار که بر لبه ی شمشیری. کشیده شده بر دره ای انتها ناپیدا. و بعد سازهای زهی می آیند و ناله ای که مستِ رقصان بر لبه ی شمشیر را به پیچ و تاب می اندازد. رقصی دردمند. و سکوتی که ناگهان. و صدای دورِ تپشی...

گمانم اگر قرار بود برزخ را تصویر کنم، این را می گذاشتم مدام با صدای بلند پخش شود که حالش خود برزخ است. مکانش هم فرق نمی کند، بیابان باشد یا گوشه ی یک خیابانِ شلوغ یا هر خراب شده ای. برزخِ درونِ آدم را می آورد جلوی چشم هاش. مخصوصا تا آن سکوت و صدای تپش...

آقای گابریل، آقای گابریل عزیز. چه ها به سر آدم می آوری تو با این ترانه...



اخطار: پس نوشتی که در ادامه می آید حاویِ مقدارِ زیادی چس ناله ی اغراق آمیز است.
پس نوشت. الان که این ها را می نویسم شب است. دلم هم کمی تنگ است. نمی دانم چرا همه چیز گره می خورد به یک سری چیزهای خیلی مسخره. توقع های خیلی مسخره. که من خیال کنم قابل تقدیرم که از او تقدیر به جا آورده ام و او خیال کند تقدیر کافی به جا نیامده... حالم ناخوش است. زبانم تنگ است و تنم قفس... آی آقای گابریل بخوان که تنم امشب قفسِ تنگی است. زندگی خیلی خنده دار است. آمده ایم روی صحنه ی کمدی و تراژدی وار بازی می کنیم. تنم تنگ است آقای گابریل...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر