۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

پانصد و هشتاد و دو


اینجا را داشتم می گشتم که رسیدم به این. محبت برای روزِ مبادا. همدردی هایی که لازم است و چه قدر کمیاب شده گویا. اقلا دور و برِ من کمیاب شده و من، مثلِ ماهی افتاده بیرونِ آب، نفسم تنگ شده از کم بودنش. از کوچکیِ دنیاهایی که همدردی درشان تا نوکِ دماغ می رسد فقط. و شاید اگر قوی تر باشد تا آنجا که دست ها از هم باز می شوند یا حداکثر آنچه جلوی چشم است. دنیاهای تنگ.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر