۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

پانصد و نود و هفت

امروز دلم می خواهد راه بروم. دلم می خواهد پیاده برسم خانه. که خانه یک حوض داشته باشد وسطِ حیاط. که رسیده نرسیده بشود آب زد به سر و صورت. یک درختِ خرمالو هم باشد. خرمالوها رنگشان باید نارنجی بشود همین روزها. دلم درختِ انجیری می خواهد که بروم زیرِ سایه اش بنشینم توی باغچه، آن طرفِ دیوار، ردیفِ چنارهای کوچه باشد و این روزها برگهاشان تمام حیاطِ خانه ام را گرفته باشد و من بی اعتنا بگذارم روی هم جمع بشوند و خوشحال بپرم وسطشان و مست بشوم از بوی پاییز و صدای خش خش. که باران که می آید، صداش در انبوهیِ برگ های خشکِ تلنبار شده گنگ و نامفهوم زمزمه کند. که قصه بگوید. که بوی ماندگیِ برگها خاطره ها را گرم کند. که همان طور دمِ پنجره بایستم لیوانِ چای به دست و آن قدر محو بشوم که چای یخ کند و لاجرعه سر بکشمش که ای عجب. غروب و پاییز و باران و زندگیِ آرام. برگردم بنشینم توی کتابخانه ام. کتاب بخوانم. بنویسم. همین خوشبختی های کوچک.

همین طورهاست دیگر. از آن همه پاییز و غروبش در دسترس است فقط. این آخرِ هفته باید بروم توی پارک گشت بزنم. اوایلِ پاییز است و رنگ ها! آخ از رنگ های پاییزِ این شهرِ هزار رنگ!

پس نوشت. همان قدر که آنجا درختِ چنار بود، اینجا درختِ بلوط هست و افرا. و درختانِ گیلاس و سیب: مایه ی خوشبختی و مسرت.درختِ توت هم یکی دوجا گذارم بهش افتاده. سرو ولی بوی سروناز نمی دهد و من دلم می گیرد. کاج ها اما پر صلابت اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر