۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

پانصد و هشتاد و هفت

آدم است دیگر، دلش را به آرزویی گرم می کند. شب با دلهره ی شیرینش می خوابد و در بیداری های نصفه شب، وقتی با چشمانِ نیمه بسته نشسته توی دستشویی خیالش را می بافد. الان چند روز است این طورم. شاید بشود، شاید نشود. چه فرق می کند. مهم همین خوشی ها و خیال بافی هاست. نمی شود خوشی نکرد از ترسِ مباداها و نکندها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر