۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

پانصد و هشتاد و چهار

با خودم کلنجار می روم. کلاسِ قصه گویی. آن هم با معلمی که از قضا از نویسنده های محبوب ات باشد. وسوسه ام می کند و با این حال یک جایی پسِ ذهنم نمی توانم خودم را قانع کنم به کلاس. یک جایی آن عقب ها یک سیذارتا نشسته که می گویند استادِ عزیز، باور کنید خیلی دلم می خواهد برسم به این حالِ شما. ولی شما هم به کلاس و رهنما نرسیدید به این حال و من نمی توانم خودم را متقاعد کنم که من یا دیگران به کلاس و تقلید برسیم به اینجا که شمایید. من باید راه و بیراهِ خودم را بروم تا برسم به آنجا که باید برسم. شاید این بزرگترین بیراه باشد. با این حال وسوسه ی نوشتن و خواندن و خوانده شدن و مباحثه اش قوی تر از آن است که فراموشش کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر