۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

پانصد و هشتاد و شش

وسوسه است دیگر. نامه اش را فرستادم شاید که بشود. شاید که با هم خواندن و با هم نوشتن را بتوانم تجربه کنم یک چند صباحی. در دلم انگار رخت می شورند. یکی هم این وسط توانست بازی ام بدهد به ترفندِ توی چه فکر می کنی و بعد اشتباه می کنی را به نافم بستن. حالِ کلافه ی چرندی است. حس و حالِ عصر و غروبِ یکشنبه هم رویش.

بروم بخوابم قبل ار اینکه فرخندگیِ عظیم تری به سرم بیاید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر