۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

پانصد و نود و دو

امشب چه به سکوتم. خستگیِ شیرینِ تن هم هست. خستگیِ بعد از دویدن و دوچرخه سواری و نرمش. دراز کشیده ام و با دستِ چپ می نویسم. یواش و بی دقت. دردِ گرمِ کوفتگی می پیچد توی شانه ام. خواب آلوده ام.

پس نوشت. تاریخچه ی خشونت دیدم. شاید بعدا از نگاهِ دردمندِ مردی بنویسم که با هر زخمی که به دیگری می زند عاجزتر می شود و بی پناه تر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر