۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

پانصد و هشتاد و یک

خیالش که منزه است. و من بعد از این همه سال خسته ام از افسانه های معصومیت. چرند است تمامش. جا می خورم وقتی صدام می لرزد و اشک می آید به چشم هام وقتی که می گوید ولی شهروندانِ مرده ی این طرفِ مرز بیگناه ترند از شهروندانِ مرده ی آن طرفِ مرز. می ترسم از این طرزِ فکر. از این باورِ آدم به اینکه مردمِ خودش اگر رنج بکشند بیشتر گناه داشته اند و بقیه لابد حق شان بوده. لابد کوتاهی کرده اند. لابد... این لابدها وقتی می آید توی بحث حرفی نمی ماند. با این لرزان لرزان و نفس زنان سعی کردم که براش بگویم که چه طور نمی توانم برای مرده ها ملیت قایل شوم. که بدهم شان به یک گروه و دسته. آدم آدم است و وقتی که مُرد، آدمی است که مرده. حتی اگر آن طرفِ مرز. حتی اگر اسلحه نشانه رفته به سمتِ من، به خاطرِ ظاهرم، جنسیتم یا محلِ تولدم یا هر چیزِ احمقانه ی دیگر. اصلا تو بگیر به خاطرِ رنگِ بستنی ای که دیشب خورده ام. دلم به حیاتی که فدای اعتیادِ به حق به جانب بودن می شود می سوزد. چه فرق می کند دعوا را کی شروع کرد. مرغ و تخمِ مرغ است. تو از من بدت می آید به خاطرِ رنگِ پوستم و من از تمامِ آدم هایی که کوچکترین شباهتی به تو داشته باشند، ولو به محلِ تولد، یا به آیینِ پدری، بدم بیاید. برای آن انبوهِ آدم ها من تو ام. برای تو من یکی از آن انبوهم که تو ازش بیزاری چون که شاید کسی که شباهتی اندک بهش دارم حقی از تو ضایع کرده. سر و تهِ یک کرباسیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر