صبحِ دوشنبه همیشه زود است. ساعت که زنگ می خورد همیشه میلی هست به ادامه ی خواب. با این حال نامه ای می رسد و شادی ای می آورد و دلهره ای و تردیدی. و در شوق و هراس خواب راهی ندارد. دوشنبه ام شروع می شود به امید و شوق و قصه. آن قدر که یادم می رود که دوستی دارد یک روزه سر می زند به این شهر.
میانه ی روز است که پیغامم می دهد که فلانی کجایی و وقت داری؟ می خواهم بروم به دیدنش بعد از این همه وقت. بس که پر از قصه های بی نظیر است این آدم. باورم نمی شود که در فهرستِ آدم های دور و برش و در فرصتِ کوتاهِ یک روزه اش سهمی به من برسد. چند ساعتی هستیم. گپ می زنیم. از آفریقا. از آرامش. از سهم مان از زندگی. می گوید که در پنج قاره تا به حال به عروسیِ دوستان رفته. می گویم با این اوصاف پس قطبِ جنوب برای من. برویم وسطِ پنگوئن های امپراطور. به دلم می نشیند خیالِ رفتن به قطبِ جنوب. خوشم به آدمی که رو به روم نشسته که می گوید ایول. پس برنامه شد به قطبِ جنوب. انگار که فقط پیِ بهانه بوده که برود قطبِ جنوب و حالا هم بهانه و جمعِ دوستانش به راه شده. وقتِ خداحافظی یک حس خوشبختیِ نابی دارم از اینکه یک آدمی هم هست که بعد از یک سال و نیم که می بینم اش، بعد از یک سال و نیم گپ نزدن، هنوز می شود از هر دری گپ زد. از این آدم هایی که هستیم الان. از همین لحظه. امروز به خوشی شروع شد و همین طور بهتر و بهتر شد. دلم نمی خواهد بخوابم. شاید زندگی یک خوشیِ عظیمِ دیگر در چنته اش باشد که به خواب از کفم برود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر