۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

پانصد و نود

صبح، آفتاب نزده، بیدار می شوم به ضربتِ مادر طبیعت. دلم آشوب و فکرم آشوب، یادم می رود به داستانِ «لکه ها»ی زویا پیرزاد. که چه طور می شود لکه ها را پاک کرد و زندگی های بی لکه. خواب می پرد از سرم. می گردم در اینترنت درباره ترفندهای لکه بری. مقاله می خوانم درباره ی روش های مختلف و مراتبِ موفقیتشان. نظراتِ مردم را هم می خوانم. ایده هاشان را. تجربه هاشان را. چشم هام سنگین می شوند. می روم دراز می کشم باز. محو می شوم و زمان از دستم در می رود. بیدار که می شوم بی مقدمه برایم قصه ی دخترِ هشت ساله ی یمنی را می گوید. چشم هام هنوز کامل باز نشده. دلم می خواهد کابوس بوده باشد ولی می دانم نیست. این قدر تلخ است که کابوس نمی تواند باشد. واقع شده باز. دلم می خواهد فکر کنم برای آخرین بار. اما می دانم که نه. که باز هم دخترکانی را به کام خواهد کشید. فقر و شهوت و حماقت. دلم می گیرد. یادِ هشت سالگی ام می افتم. یادِ دوچرخه سواری و در میانِ درختانِ نارنج و انار گشتن. یادِ درختِ انجیرِ پشتِ خانه و آدم هایی که مرد و زن بودن شان بی تفاوت بود برایم. توی ذهنم چشمانِ هراسانِ دخترکی می آید که در اتاقی با مردیِ مردی به سنِ پدرش تنهاست. به مرد فکر می کنم که چه بی تفاوت ادامه داده. به ناله های از دردِ دخترک. یا حتی جیغ های بی فایده اش. انگار که آنجا بوده ام. که دردش را من هم کشیده ام. که ترس اش را چشیده ام. دلم می لرزد. قلبم تند می تپد. آب دهانم تلخ می شود. می روم دوش می گیرم. آب داغ است و تنم سردِ سرد. به لکه ها فکر می کنم. هیچ کس علاجی بر همچون لکه هایی بر تاریخِ بشریت دارد؟ نمی گردم. می دانم که نیست. اگر بود تا الان پاک شده بود. ریشه کن اصلا.
آنم آرزوست-وار روزم را شروع می کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر