پیر شده ام برای مشقِ شب. آن وقت سرِ پیری یک درس گرفته ام که هر جور نگاهش کنی حداکثر در حد و اندازه ی دبیرستان است. مشقش هم به همین سبک. زیاد و کارِ گِل. کلا شاکی ام. درس را با یک اسم گول زنک گذاشته اند توی لیستِ دروس، آن وقت استاد آمده جلسه ی دوم بعد از هزار تا مقدمه چینی یک علامت بزرگتری روی تخته کشیده می گوید که این علامت یعنی این طرفش از آن طرفش کوچک تر است یا اینکه آن طرفش از این طرفش بزرگتر. حذف و اضافه هم تمام شده و گذشته و من مانده ام این حوضی که باید آبش را کشید. خلاصه که امشب پاچه ها را زدم بالا. کلافه ام. مشقِ شب بد نیست اگر چیزی درش باشد که آدم را به شوق بیاورد. چالشی مثلا که شوق چیرگی برش انگیزه بدهد به آدم. نتیجه که معلوم باشد حوصله نمی ماند برای خط به خط واژگانِ تکراری را نشخوار کردن.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر