دعوا می کنیم. گوشم کهیر زده و می خارد. هیچ چیز بدتر از طعنه های روزهای سردرد نیست. آدم انگار می خواهد به نیش زبان دردش را خالی کند. نمی شود. بدتر می شود. گوشم هنوز می خارد. دعوا تمام می شود. سردردی که رو به بهبود بود برمی گردد و یک روزِ دیگر هم می ماند. می رود بالاخره. حتی پیاده روی هم نمی چسبد وقتی که آدم سرش درد می کند. ناخنم شکست. با این حال انگور خوب است. انگورِ ریش بابای بدونِ دانه. خوبیِ دو دنیا. مزه ها خوب اند. رنگ ها هم. گرسنه ام. دیروقت است ولی و یخچال هم چنگی به دل نمی زند. انگور ولی هست. وسوسه به جانم افتاده که بروم یک رستورانی، بنشینم و دلی از عذا در بیاورم. وسوسه قوی است و اگر مجبور نبودم شال و کلاه کنم حتما عملی اش می کردم. تنبلی است که می چربد. بروم دراز بکشم.
پس نوشت. یک هفته نیستم. تا آخرِ هفته ی دیگر.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر