مچ دستم هنوز درد می کند. سرِ زانوم هم یک کبودیِ خوشحال جا خوش کرده است. زمین خوردم درست مثلِ بارِ اولی دوچرخه سواری می کردم و زمین خوردم. همان زاویه، همان طور توی جدولِ حاشیه ی خیابان رفتن. آن بار از حیرتِ مواجهه با اینکه تنها و بی حمایتِ دستش داشتم پیش می رفتم و این بار برای پریدن به کناره ی پیاده روی خلوت و فرار از ترافیکِ خیابان. درد حافظه ی اندامم را بیدار کرد. پرتم کرد به پنج شش سالگی و غروبِ شیراز.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر