رنگی به زندگی ام اضافه کردم امروز. بنفش یاسیِ روشن. هیجان زده ام که ببینمش زود. گذاشته ام اش همین بغل که از نوشتن که فارغ شدم ناخن هام را رنگ بزنم. شادی های کوچک. هیجان زده ام که پس فردا آرزویی محقق بشود شاید. یا اگر نشود بروم پیِ راهی دیگر برای محقق شدنش. آدم است دیگر. از این ستون به آن ستون، از این صخره سنگ به آن یکی امید می بندد و چاره می جوید و راه می یابد و به شادی های کوچک نیرو می گیرد. یاس، مدرسه ی راهنمایی اش را یادم می آورد که یک خانه ی نُقلی بود کنارِ باغِ ارمِ شیراز. خیالم می رود به آن روزها که می رفتیم دم مدرسه اش و باغِ ارم بخشی از زندگی از روزمره مان بود.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر