امشب یک حالِ غرقِ خاطره ی عجیبی ام. این آسمانِ سرمه ای و ماهِ نصفه هم مزید بر علت. هنوز هم سنگیتم از تلخیِ «خزه». یک طورِ ساده ی بی رحمی بود این قصه. انگار که شش ماه تکا پوی امید و یأسشان را و رنج و خوشبختی شان را باهاشان زندگی کردم. تمام که شد انگار که همه شان آنجا بودند و من داشتم دهکده شان را ترک می کردم و دمِ ایستگاه قطار باید با همه شان خداحافظی کنم. قصه اما انگارهیچ وقت با خداحافظی تمام نمی شود. سایه اش کش می آید روی سالیان. می شود خاطره و شب های این طور...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر