نشسته ایم و گپ می زنیم و بحث می کنیم و بر سرِ اینکه مخالفِ جنگ و خونریزی ام دعوامان می شود.
خیالم که پیِ صلح ام ولی هنوز درباره ی جنگ که حرف زده می شود طریقتم به صلح نیست.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر