یاد بگیرید هدیه قبول کردن را. خون به جگر عزیزتان نکنید. امشب در حال و هوای نصیحتم در حد وصیت بنیانگذار. دیروقت هم شده. از ساعتش گذشته. همین یکی کافی است فعلا.
یک سری مفاهیمی ارزش شده اند که نمی فهمم از کجا خودشان را توانسته اند این طور عزیز کنند. یکی اش همین نخوت و غرور که خودش را به اسمِ عزتِ نفس جا می زند و دستِ رد می زند به هر لطفی. معروف ترش هم غیرت و حسد که نمی دانم اولی از کجا خودش را زد به آن راه که ربطی به آن دیگری ندارد.
بگذریم. خسته و گیج اما خوشم که کاری را تمام کردم و نگذاشتم به فردا بکشد. هر چند الان به تقویم جمعه است و من می خواستم پنج شنبه به سر انجام برسانمش. با این حال این هم بد نیست. هنوز که نخوابیده ام و صبحِ جمعه را رسما شروع نکرده ام. همین خودش خوب است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر