۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

پانصد و هفتاد و یک

دوچرخه سواری در حاشیه ی رود همیشه خوب است. حتی زیرِ آفتابِ سوزان. حتی اگر آدم برسد خانه و دست هاش گُله به گُله و کهیروار سوخته باشد. حتی اگر پشتِ گردنش عرق سوز شده باشد. لذتِ دو چرخه سواری و بادِ سنگینی که بوی رود می دهد رودی که بوش نزدیکِ اقیانوس است، هر چه نباشد همین نزدیک هاست که بریزد به اقیانوس. دلم دوچرخه ی خودم را می خواهد ولی حالا که نیست خوشم به همین دوچرخه های اشتراکیِ شهر. حقِ عضویت می دهی و بعد هر جا بخواهی یکی اش را بر می داری و می روی و می گذاری اش در هر ایستگاهی نزدیک به مقصد. ایده ی خوبی  است. استقبال هم شده ازش. لازم هم نیست آدم هی نگرانِ قفل و بسط باشد و مبادا دزدِ دوچرخه. جان آزاد. امروز هم بعد از سر و کله زدن با حسابدارهای بیمه و بیمارستان، حسابی چسبید رکاب زدن و عرق ریختن. آدم یک وقت هایی هم دلش می خواهد بدود. یا رکاب بزند. برود و برود.

خوشم امشب. ماه هم هنوز آن قدر هست که گرد بدانمش. همین کنجِ پنجره است. ماهِ این شکلی همیشه ذهنم را می برد پیشِ آدمی که یک روزی یک جایی یک چیزی نوشته بود و نقل کرده بود از سهراب «ماه بالای سرِ تنهایی است». خیلی وقت است بی خبرم ازش. نمی دانم ولی می خواهم دست به تلفن ببرم و باهاش حرف بزنم بعد از این همه وقت یا نه. تکنولوژی گریزِ درونم می گوید این همه حرف نزدید، صبر کن، یک جای دنیا گذارتان به هم می خورد بالاخره. گمانم صبوری کنم تا آن موقع.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر