شبِ شهر از پنجره می ریزد توی خانه. تاریکی و سوسوی چراغ های دور. کمی هم رودخانه پیداست و گه گدار صدای عبورِ کشتی های دور. زندگی پر از غافلگیری های مطبوع است. تن اما خواب می طلبد. سهمش از این همه، کوفتگی بوده تا اینجا و خواب می طلبد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر