آدم ها اشتباه می کنند. به خودم یادآوری می کنم که آدم ها اشتباه می کنند. وگرنه کارمندِ بیمارستان که با من پدرکشتگی ندارد که قبضِ الکی بفرستد برایم. با این حال شاکی می شوم از دستِ بی مبالاتیِ کسی که نمی دانم کیست، که به لطفش فردام به تلفن های طولانی و از این راهرو به آن راهرو دویدن خواهد گذشت. کاش روزی ده دقیقه مراقبه ی اجباری برای کارمندان وجود داشت. تمرینِ تصور خیال را به کار انداختن برای دیدنِ هزینه های احتمالیِ اشتباه شان که ساده تحمیل می کنند بر دیگران. روزی ده دقیقه. من شخصا حاضرم کارم یکی دو روز عقب بیفتد بابتِ این نشست ها و مراقبه ها اما این مجبور نشوم از هر پنج بار چهار بارش را بروم یخه شان را بگیرم که اشتباهی را اصلاح کنند.
لعنت! دمِ غروب چشمِ انتظارِ ماه بودم، ماه کاملِ امشب، اولین مهتاب را در خانه ی جدید از پنجره دنبال کردن که چه طور سر می کشد و می آید بالا، با این حال گرفتنِ نامه شان و خطاهای فاحشِ توش بدجور فشار آورد بهم. ماهِ قشنگ و زرد و تپل از پنجره بهم چشمک زد و کشیدم به پشتِ بام و بعد هم پیاده روی برای بهتر دیدنش. آرامم کرد اما نه کاملا. هنوز شاکی ام کمی.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر