۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

پانصد و شصت و هشت

خوابِ تکه پاره ی روی کاناپه هم چیزِ مریضی است. تکه پاره و چرتِ بعد از ظهر-گونه. با این حال گمانم صد سالم هم که بشود هنوز شیرین باشد آن لحظه ی وادادن به خواب که آدم میانِ چهار قدم تا اتاق خواب و نرمیِ دلچسبِ کاناپه ای که روش ولو شده البته دومی را انتخاب می کند.

این چند وقت نمی دانم چرا مدام خواب آلوده ام. تابستان هم لعنتی تخته گاز گذشت. حالا نه که درسی و کلاسی داشته باشم این ترم که شروع شود. ولی به هر حال این چند هفته ی آخرِ تابستان یک حالِ عصرِ جمعه-واری دارد. کمی ملایم تر از حالِ دو سه روزِ آخرِ عید و هولِ مشق های ناتمام. من هم که همیشه زندگی ام بندِ دقیقه ی آخر است انگار. فرقی هم نمی کند که الان تمامِ کارهام روی غلتک است و از برنامه جلو ام، حالِ عقب بودن دارم. یک جور هول و هراسِ مدام که ای وای گذشت این تابستان و ای وای از کارهای ناکرده. مهم هم نیست که الان هر چه فکر کنم یادم نیاید که آخر کدام کارِ ناکرده. آن حالِ عذاب-وجدان-گونه این حرف ها سرش نیست و بالاخره یک چیزی در حدِ ای وای برادرانِ کارامازوفی که الان دهمین تابستانی است که می خواهم بخوانمش و نخواندمش را پیدا می کند از گوشه های خاطر و عَلَم می کندش که ببین یک تابستانِ دیگر هم از کف رفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر