۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

پانصد و شصت و نه

امروز همین طور به سرم زد به جای اینکه بروم سالن ورزشِ دانشگاه، زیرِ زمین، ورزش کنم، بروم گلدانی را که الان چند وقت است رویاش را می پروریم و جاش در این خانه خالی است بخرم. دم غروب رسیدم به مغازه. گشتم میانِ ساقه های ترد.گلدانی شبیهِ مالِ لئون. دیفنباخیای ابلق. شاید بعدتر. فعلا دلم با گیاهانِ رونده است. گیاهانی که اسیرِ گلدان نمی مانند. رسیدم به یکی که شوقِ بزرگ شدن از از ساقه های مستش و ریشه هاش که داشتند گلدان کوچکش را پاره می کردند هویدا بود. براش گلدانی گرفتم که در خورِ شوقش باشد. یک همدمی هم از همان خانواده براش گرفتم. هر دو را هم خانه کردم در یک گلدان.

توی خیابان همین طور لئون-وار راه می رفتم و مستِ زندگی بودم. شادم. اصلا مگر می شود آدم یک عضوِ زنده ی آرامِ جدید به خانه اش اضافه کند و شاد نباشد؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر