گمانم اگر یک بهانه برای سهل انگاری و ننوشتن بشود آورد و زیاد خجالت نکشید، اسباب کشی و مرگِ خستگی بارِ شب اش است. دو روزِ تمام و هنوز اینجا که نشسته ام دور و برم پر از جعبه است. مانده ام آدم توی سه سال مگر چه قدر آشغال می تواند جمع کند که من این همه جعبه دارم. باید بارم را سبک کنم. باید رها کنم غیرِ ضرورها را. یا اقلا حواسم باشد که این همه را می شود به آنی گذاشت و رفت. یا از کف دادشان. آدمی شده ام که راحت جا به جا می شود. می توانم به یک دو چمدان بروم یک جا و زندگی کنم. می توانم یک چار دیوار را خانه کنم و بعد بگذارمش و بروم بی حسرت. بروم به چاردیوار بعدی و خانه ی بعدی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر