۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

پانصد و شصت و یک

یک جماعتی می گویند ازش فاصله بگیر. همه شان می گویند مودی است. می گویند بد خلق است. که اوقاتش تلخ است اغلب و تلخی می ریزد به کام دیگران هم. من اما درش زنی می بینم که هنوز لباسِ قرمز تن می کند، که هنوز شلوغ ترین آدمِ مهمانی است، که هنوز شوخی می کند و قصه می گوید برای اینکه دلِ شکسته ای را پنهان کند. من زنی را می بینم که چهل و چند سالِ پیش دلِ شکسته اش را تکه تکه جمع کرده و از آن موقع تکه هاش را توی یک جعبه نگه می دارد. که نخواسته یا نتوانسته دوباره دلش را سرِ پا کند. که عمرش به ملامت گذشته. ملامت دیگران. دلم از تنهایی اش می گیرد. وقتی می پرسدم که تو اقیانوس را دوست داری و می گویم به شوق که بلی و می گویدم که بیا یک آخرِ هفته ای. که خانه ای کنار اقیانوس دارم. بیا. در این بیا یک تنهایی ای هست که سخت است رد کنم دعوتش را. می دانم که نخواهم رفت. اقلا نه به این زودی ها. دلم اما می خواهد می شد. دلم می خواست در دنیایی دیگر و در زمانی دیگر می دیدمش. شاید می شد آن رویای قدیمی ام را محقق کنم به رفاقتی با چهل سال اختلاف سن. رویای در هم شکستنِ دیوارِ سن و سال.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر