داشتم کارتون می دیدم امروز. یک روزهایی هم هست که آدم دلش می خواهد بنشیند کارتون ببیند. که کودکِ درونش به شوق بیاید از دیدنِ رفیقکِ خیالی اش که نمی داند کِی و کجا باید ناامید شد و دست شست. که می دود و می خورد به دیوار و می دود باز و می رود جلو و نمی ایستد. که نا امیدی بلد است، نه دست شستن از رفیق. دوستِ کوچکِ خیالی بدجور ایده آلیست است. در دنیای روایتش اما می شود ایده آلیست بود و این کمی به آدم قوتِ قلب می دهد. زنگِ تفریحی بود امروزم...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر