۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

پانصد و هفتاد و پنج

برم ثابت شده که دیدنِ خشونت بر صفحه ی تلویزیون بد اثری می گذارد بر روانِ آدم. عمیق و کاری. دیدنِ تنِ آدم ها در کارِ عشق ورزی را بر ما منع کرده بودند از ترسِ آسیب های عمیق و خراش های ناگزیری که بر بی تفاوتیِ کودکانه نسبت به جنسیت می اندازد. با این حال خشونت را منعی نبود. هنوز تصویرِ فیلم هایی که در دوران کودکی ام دیده ام در یادم هست. خشونتِ عریان شان. دست های سوخته و شکنجه های مثلا ساواک یا مثلا جنگ و عراق و تصویرگریِ هنرمندانه شان از اثرِ بمب های شیمیایی و تاول هایی عریان. در ذهنِ کودکانه ام هر چه قدر هم که می خواندم که این ها فیلم است خیالم می رفت به واقعیت و جنگ و بعد هم پریشانی های بعدش.
دیشب دوباره خشونتی عمیق دیدم بر صفحه ی تلویزیون. در دنیای فانتزیِ قصه. در بیست و چند سالگی هنوز هم مو بر تنم راست می کند خشونتِ عریان. در عشق ورزی اقلا پاره ای از زندگی هست. گیرم به تابوی شرم و حیا خط بیندازد، آدم را از درون مچاله نمی کند. خشونت اما آدم را می سوزاند. جاش هم می ماند. مهم هم نیست که چه قدرش واقعی یا قصه باشد. مراتب دارد، اما می سوزاند به هر حال.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر