به خودم می گویم لطفی است در حق اش. یک روز هم که هزار روز نمی شود. با این حال چیزی تهِ دلم ناراضی است. خیلی وقت است که دست شسته ام از متظاهرانه خوب بودن. اگر دلم به کاری ناراضی است انجامش ندهم بهتر است. هر چه بشود اقلا بعدش خودخوری نمی کنم که چرا آن جا آن موقع...
نشسته بودم. آمد کنارم نشست و شروع کردیم حرف زدن. آن روزها فشار برم زیاد بود. احساساتِ آشوبناک و تلاشی برای عاقل بودن. نشست کنارم و گفت که ببین، اگر بخشیدنِ کسی برات سخت است معنی اش این است که هنوز آن تصویرِ آدمِ صبوری که در ذهنت از خودِ ایده آل ات ساختی نیستی. همین خودِ بی صبرِ امروزت را باهاش کنار بیا. بگذار دلگیر شود. بگذار حتی نبخشد در لحظه. زمان بده به خودت. یادم نیست چی بهش گفتم. گمانم باهاش بحث کردم و از ایده آل ها و ریاضت ها و وا ندادن براش گفتم که چه طور پیشنهادش به نظرم وادادن است به ضعف. گمانم همچون چرندیاتی بافته باشم براش. آن آدمِ آن روزها گمانم همچون چیزهایی می گفت. با این حال هر چه هم گفته باشمش فرقی نمی کند. حرفش ماند در ذهنم. کنار بیا با خودتی که گفت. اطمینانی که در لحنش بود که همین آدمی که الان هستی، ناکامل یا هر چه، من با همین آدم دوستم. می دانی. آدم یک وقت هایی قوت قلب می گیرد در نامربوط ترین لحظه های زندگی اش از یادِ یک گپ و گفتِ کوتاه با آدمی که سال هاست بی خبرند از هم.
چند شب پیش خوابش را دیدم. انگار که اینجا بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر