می گوید فلانی هم قرار است بیاید. خوشحال می شوم. ساعتی بعدتر می گوید که فلانی پیغامم داده که نمی تواند بیاید. می گویم نکند خیال کرده که مرد اینجاست که تصمیم گرفته نیاید. می گوید نه. گفته کار برایش پیش آمده. با خودم فکر می کنم که کاش واقعا کار پیش آمده باشد براش. کاش. کاش. بعدتر مرد را می بینیم. می گوییم که فلانی گفت می آید اما براش کار پیش آمد و نیامد. با خنده می گوید که نه. چون فکر کرده من هم آنجا با شمام نیامده. می گوید با خنده. خنده اش وجودم را می خراشد. با خودم فکر می کنم که آخر کمی رازدار باش مرد. تو را دوست داشته. بعد وقتی که دیده تو با کسِ دیگری، گفته مدتی نبینیم هم را بهتر است برام. و حالا تو این ها را برای ما تعریف می کنی. انگار که تمام تقصیرِ او بوده. با آن خنده ات.
کمی رازدار باش مرد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر