دیشب هالوینِ بچه های سابق بود. آدم هایی که یک شب در سال می روند توی یک پوسته ی دیگر. انگار که یک شب مهلت داشته باشند که بروند توی یک قصه. هالوین، اصل ش یکی دو روز مانده بهش. برای بچه ها شکلات و شیرینی کافی است. بچه های سابقی که من دیدم دیشب، می نوشند. تمامِ شب می نوشند و خیال شان می رود به قصه ها. من بلد نیستم این بازی را. دلم می گیرد از این بساط. این بساطی که بساطی نیست به قولِ نیما. حرف زدن و بحث هم کاری به جایی نمی برد. بارها با آدم های مختلف حرف زده ام. این بازی، به دلم نمی نشیند. برام جذاب نیست. برای شان خوشی ناب است. برای من اما خوشی ای که آدم اگر قحطی بیاید، اگر بیفتد گوشه ی یک جزیره ی متروک، ناممکن شود، ناب نیست. خوشی هم نیست. تند است. تنگم می آید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر