امروز گرفته ام. گمانم بی ربط نیست به این طوفانی که قرار است برسد. بعد از ظهرِ ابریِ یک شنبه. هوایی که پیش از موعد تاریک شد. و کسالتِ دوشنبه ی تعطیلی که از برکتِ طوفان نصیبمان شده. از آن روزهاست که دنیا تنگم است. آسمان سنگین است و نزدیک. و جاذبه ی زمین سنگین تر از معمول پایین می کشدم. گُل که بی سبزه نمی شود. عقلِ دور اندیش و حساب و کتاب. دلیلِ معقول و منطقی که بر این بی حالی نمی یابد، به ملامت می نشیند. نمی دانم؛ شاید هم از کم خوابی است. شاید هم خانه نشینیِ فردا برکت است. سعادت.
پس نوشت. ملالی نیست جز خستگی و پاهای سرد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر