با هر کششِ ماهیچه، با هر قطره ی عرق که بر تنم می لغزید، با هر قدمی که یکی از جعبه ها را آن خراب-شده دور می کردم، احساس می کردم که یک دوره ای واقعا تمام شد در زندگی ام. هی این جمله می آمد توی ذهنم. تکرار می شد و خستگی را پس می زد:
To move to a new place-that's the greatest
excitement. For a while you believe you carrying nothing with you-all is
canceled from before, or cauterized, and you begin again and nothing
will go wrong this time.
~ The Stone Angel - Margaret Laurence
تمامِ تنم کوفته است. اما فردا که بروم و کلید ها را پس بدهم، و روزِ بعدش و روزهای بعدتر، این خستگی و کوفتگی محو می شود. مثلِ کابوسی که تمام شد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر