۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

سیصد و چهل

صبح یک جورِ پر دلهره ای بودم که دلم می خواست فقط بمانم خانه. از آن احوالی که آدم انگار زیر بارِ کارهاش دارد خفه می شود و نمی داند از کدام و کجاش شروع کند. با هم که ناهار می خوردیم گفتم اصلا امروز شاید سرِ کلاسم نروم. نگاهم کرد و گفت آدم اگر بخواهد بهانه بیاورد که هیچ وقت نمی رود سرِ کلاس. گفتم راست می گویی. کلاس را می روم اما چون خیلی کار دارم تمرینِ گروه کر را نمی روم. گفت حیف نیست؟ نگاهش کردم. فکر کردم با خودم که چه خوب است که یک روز هایی مثلِ این یک آدمی باشد که به آدم بگوید که کار بخشی از زندگی است نه بر عکس. رفتم، هم سر کلاس و هم تمرین گروه کر. امروز این را می خواندیم. سرخوشی از موسیقی دوید توی رگ هام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر