با هم حرف می زنیم بالاخره. بماند که شکوایه اش که تو هیچ وقت نیستی کمی عصبی ام کرد. راحت و زیاد این هیچ وقت ها و همیشه ها را به کار می برد. گاهی خیال می کنم که بی آنکه بداند یا تعمدی داشته باشد با این واژه ها سلطه می طلبد بر من. حرف زدیم. می گویم خوب بود زود تر یک سری چیزها را می گفتی به من. می گوید با فلانی حرف زدن بهتر است چون بی رودبایست همه چیز را به روی آدم می آورد و تحلیل می کند. یادم به آخرین باری می افتد که خیلی هم دور نیست و تلاش کردم صاف و محکم برایش نظرم را بگویم و گفت که تلفن را قطع می کند اگر که این قدر بی ارج و احترام شده که من این طور حرف می زنم. لال شدم. انگار که من فقط گوشی باشم که به درد شنیدن ناله هاش می خورم اما ذهنی نیستم که لیاقت نظر دادن داشته باشد مگر آنکه به تاییدش باشد یا که برای روحیه دادنش. دلخورم هنوز. این نوشته هم دارد تلخ می شود. تلخ تر از آنکه می خواهم. همین جا تمامش کنم بلکه تلخی را زمان بشوید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر