نمی دانم این خستگی چیست که تمامِ تنم را گرفته. گمانم از نشستنِ زیاد است. تمامِ روز نشستن. تنم تماسی تمام-قد می خواهد با زمین. رویاپردازی اگر بکنم می شود تنم ماسه های گرم شده زیرِ آفتاب می خواهد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر