صبح به زحمت خودت را از گرمای پتو جدا می کنی. دوش می گیری و می روی دانشگاه که به قرارت برسی و راجع به پروژه ی درس گپ بزنید. به موقع می رسی اما استاد گویا فراموش کرده. می روی می نشینی توی آزمایشگاه. یک مقاله می گذاری رو به روت که بخوانی. ذهنت اما انگار مچاله است. چشمت روی واژه ها می لغزد اما ردی ازشان در ذهنت نمی ماند. این استاد بر خلاف استادک عزیزت، دوست دارد قرارهایش را توی تقویمش ثبت کند. دوست دارد تقویمش را بالا و پایین کند و بگوید فلان موقع نه، این موقع بیا. و با این حال اغلب قرارهاش را فراموش می کند. سرت را می گذاری روی میز به استراحت. دلت می خواهد دراز بکشی و تنت را بگذاری روی زمین آرام بگیرد. در یک جای گرم. دانشگاه سرد است. بهتر از معمول است. اما کماکان سرد است. لم می دهی توی صندلی. مقاله را می گیری بالا . یک چند خطی می خوانی. درِ آزمایشگاه به ضربتی باز می شود. استاد است. می گوید که کاری براش پیش آمده. دیرتر ببینیم هم را. می نشینی. ایمیل های پشتِ گوش انداخته را جواب می دهی. می روی غذا می خوری. یکی از بچه ها را می بینی. می نشینید به صحبت. تمامِ خاطراتِ اسارت در چهارچوبِ عدد و اسم ها را یادت می آورد. «فلانی معروف است» ها و «فلان جا را همه می شناسند» ها. فکر می کنی به آن روزگاری که آمدی اینجا که از این حرف ها دور باشی. حالا اما اینجا هم پر شده از آدم هایی که همه پیِ اسم اند و عدد. رتبه. زندگی های اندازه گیری شده بر اساسِ همین اعداد. خسته می روی پیش استاد بالاخره. دم غروب است. به شوق گپ می زنید. پر از ایده است. می شود باهاش راجع به ایده ها حرف زد. کسالتِ عددها و رتبه ها را به شوق اش پاک می کند از ذهنت. این استاد را هر چه قدر که ملامت کنی بابتِ وقت ناشناسی، در شوق انگیزی اش خلل وارد نمی شود. از اتاقش که می آیی بیرون، هوا تاریک شده اما ذهنت روشن است. روشن و بیدار.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر