۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

سیصد و چهل و یک

خانه که رسیدم نشستیم به صحبت. سریال و شام. سریال و من که یک خط حواسم به کارم بود و نیم خط به آنچه در قصه می گذشت. یاد قدیم افتادم.
قبل تر توی راه پیاده که داشتم بر می گشتم خانه داشتم فکر می کردم که آدم اگر بخواهد گم شده ای را پیدا کند بایدخودش هم گم شود. اگر همین دور و اطراف پیدا بود که گم نشده بود. بعد فکر کردم که اما انگار کسی از قصد برای یافتن اش نمی رود خودش را گم و گور کند. آدم ها گم می شوند بی که بدانند چرا یا که در پی چیزی باشند. بعد گاهی در این گم شدگی به هم می رسند. آدم وقتی گم شدگی اش را شریک است با یکی دیگر راحت تر پیدا می شود. اصلا شاید همین طورهاست که گم شده ها پیدا می شوند. به تصادف.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر