حرفت، نگرانی ات، باعث می شود برگردم نوشته های این چند وقت را بخوانم. امروز بهترم. از دیشب رو به بهبودم. از دیشب و رفیقِ نیمه شبی کیلومترها آن طرف تر که با هم صحبت کردیم تا دمدمه های صبح، تا رفیقِ دیگری که چند متر آن طرف تر خواب بود بیدار شود و نگرانِ جسمِ خسته ام، در خواب و بیداری عتابم کند که دختر تو هنوز بیداری و همان جا دلش بگیرد که چرا عتاب کرده، به چه حقی. و من ببینم اش، نگاهِ خسته اش را، نگرانیِ دوستانه اش را، دلِ نازک اش را که این طور حساس است به احترام به مرزها و حریم ها. و پر شوم از گرمی. شب به خیر بگویم اش و بگویدم که حالا که این قدر دارم دیر می خوابم دیگر صبح که بیدار شود آن طور که قرارمان بود بیدارم نخواهد کرد و نمی خواهد خوابم را کوتاه تر از این بکند.
صبح می رویم می نشینیم توی کتابخانه و من می روم بیرون و صحبتی که قرار بود یک سؤال باشد و یک جواب، و در حدِ فاصلِ پله ها تا کافه ی پایینِ کتابخانه تمام شود، منجر می شود به گپ و گفتی از همه چیز و هیچ چیز. ردِ پای زمان را فقط روی صفحه ی ساعت می بینم وقتی که رفیقِ کتابخانه نشینم پیامم می دهد که کجایی.
دلم خوش است و زندگی مثل آسمان بعد از یک رگبارِ بهاری است: درخشان، لطیف، نزدیک.
پی نوشت. امروز کلاهی را که چند وقت بود پی اش بودم پیدا کردم و به قیمت دلپذیری خریدم تا خوشبختی امروزم تکمیل شود. کلاه مرا یادِ آن نقاشی می اندازد. البته رنگش بنفش است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر