۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

هشتاد

شوخی می کنیم. به شوخی چیزی می گویم. بعدترک می گویی ام که ورای مرز رفته ام. بعدا می فهمم که از همان یک شوخیِ بی منظورِ من چه ها که نمی شده برداشت کرد. من می مانم و باری بر دوشم. من نخواهم بود اینجا کنارت، و حماقتِ من ممکن است هزار قصه را به بیراهه بکشاند. رفاقت ها و تفریحات و شادی ها را. بارش ماند روی دوشم. تا نمی دانم کِی. کاش واقعا آن طور بود که حافظ گمان می برد. کاش واقعا «گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت» همیشه برقرار بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر