۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

هشتاد و یک

دیوانگیِ هیجان انگیزی بود. سفری از نیمه شب تا نیمه شب. راه رفتن و گشتن در شهرِ بناهای یادبود و موزه ها. و آقای لینکلن که نشسته بود آنجا، و آقای روزولت کمی آن سوتر روی صندلی چرخدارش، و آقای ... بگذریم. همه بودند دیگر. آقای لوتر کینگ هم بود. «صخره ی امیدی برآمده از دلِ کوهِ ناامیدی.»
خوش گذشت. باید دوباره و چند باره بروم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر