تصمیم گرفته بودیم کنشین ببینیم با هم. من و هم خانه ی عزیز. دو سه دقیقه نگذشته بود که ناگهان سیلِ خواب آمد. یک جور خوابِ آرامِ کودکی، خسته از یک روز بازی در پارک.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر