۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

صد و سه

صبح، نشسته ام توی تخت. تازه بیدار شده ام. از بیرون صدای باران می آید. دلم هوایش را می کند که همیشه فرصت هامان اندک بوده. پانزده سال یا بیشتر باید می گذشت تا سایه ی چهار سالِ میان مان کمرنگ شود. از همان موقعی که قدش از من بلندتر شد. از همان روزها. زنگ زدم بهش و جواب نداد. دلم می می خواست شگفت زده اش کنم. بر نداشت. کمی وقت گذرانیِ بی حاصل کردم، دویاره زنگ زدم. برداشت. صداش را می شنیدم، اما صدای من جایی میانه ی راه پیش از رسیدن بهش فرسوده می شد. قطع کرد. تماسِ دوباره. این بار بالاخره اقبال بلند بود و توانستیم صحبتی کنیم. اولش به شوخیِ معمولِ حدس بزن من کی ام گذشت. بعد در شوک اینکه بعد از این همه وقت بهش زنگ زده ام، به تعارفات معمول گذشت. غمی نشست در دلم در میانه ی تعارفهاش و لحن اش که بوی لبخندِ زورکی ای را می داد که آدم در دید و بازدیدِ عید از فامیل های دور، می چسباند قدِ صورتش. آماده بودم که زود برسانم همه چیز را به خداحافظی، یادم افتاد به تمامِ اندک خاطراتمان از هم. به کتاب هایی که با هم خواندیم. به اشتیاقی که زیبایی یک کتاب به لرزه می انداخت صدامان را. به برق نگاهش وقتی گپ می زدیم. نفسِ عمیقی کشیدم و بحث را بردم سمتِ قصه ها. و بعد گپ و گفتمان راه اش را پیدا کرد. بی هیچ تلاشی ارتباط میانمان جاری بود. هزاران کیلومتر دور از هم، نزدیک بودیم. دلم گرم شد به بودنش.

بعدترش با دوستِ عزیزی روزگار هم خانه مان کرده، داشتیم از هر دری می گفتیم. از کتاب ها و افکار. از کجا به کجاش یادم نیست درست. ولی وسوسه ی طاعونِ آقای کامو ناگهان به جانم افتاد. ترجمه ی فارسی اش را گفت که در اینترنت پیدا کرده و دارد. و برام فرستاد.

کمی بعد، بعد از اینکه چند تا خرده کارِ اداری را در دانشگاه پیگیری کردم، رفتم کتابخانه که ببینم از آقای کامو چه کتاب هایی دارند. رفتم قفسه شان را نگاه کردم. داشتم بیگانه را از جاش می کشیدم بیرون که چشمم خورد به ردیف بالایی: آقای گاری. رومن. ریشه های آسمان که صبح به یاد آوردن یک تکه اش* وسوسه ی آن گپ و گفت را به جانم انداخته بود. بیگانه را رها کردم. ریشه های آسمان به دست از کتابخانه زدم بیرون. شروع کردم به خواندن اش. تازه فهمیدم که اگر هیچ وقت نتوانستم ترجمه ی فارسی اش را تا انتها بخوانم از اعوجاجِ ترجمه بود. نثری که روان نیست خسته می کندم. نمی توانستم دنبال کنم که چه می گوید. با تمامِ آهستگی ام در خواندن به این زبانِ دیگر، از بند بندش لذت می برم.

*«کافی است کشیش! کافی است! تو هم مثل همه احتیاج داری گاه گاهی اطرافت را نگاه کنی تا مطمئن شوی که هنوز همه چیز خراب، همه چیز نابود و ضایع نشده، تو هم مثل همه احتیاج داری خاطر جمع باشی، به خودت بگویی هنوز یک چیز زیبا و آزاد روی این زمین گه آلود باقی مانده، حتی اگر فقط برای ادامه ی اعتقاد به خدایت باشد. پس اینجا را امضا کن. کشیش، لازم نیست این جوری خودت را زجر بدهی و بترسی: امضا کردن همراهی کردن با شیطان نیست، فقط برای این است که دیگر فیل ها را نکشند. سالی سی هزارتا می کشند.» ریشه های آسمان - رومن گاری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر