۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

هفتاد و هفت

میهمانی و بازی و زمانِ از کف رفته و انبوهیِ بازمانده ها که خواب را پس می زند:
باز هم دیر شد.
انگار دوباره شدم آن دخترکِ هجده ساله ی کمال گرایِ گوشه گیر. مافیا بازی می کردیم و من انگار دلم آشوب بود از بازی ای که سراسر قضاوت است. نمی توانستم دل بدهم به بازی. سخت می گیرم. می دانم. کمی گرفته دلم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر