بازمانده ی روزم مصداق تعبیرِ غمِ بیهودگی های حمید مصدق می شد اگر که شام درست کردنِ امشب با من نبود. کاری مرغ می خواستم درست کنم. به شیوه ی ژاپنی. در میانه ی راه دیدم که راه به ترکستان می برد دستوری که دنبال می کردم. ترکیبِ ادویه هاش محشر بود ولی. زنجبیل و دارچین و هل و زیره... عطری که لبخندِ ناگزیری به لبِ آدم می آورد. مرغ را با همین ادویه ها پختم با سبزیجات. کاریِ من-درآوردیِ خوش مزه ای شد.
اصلا انگار نه انگار که این همه خوابیده ام در طولِ روز. خسته ام باز. گمانم از بیهودگی خسته ام. کلافه شاید.
در این میانه یک هو یادم افتاد که دو سه بار زنگ زده از دیروز. بار اول در خیابان بودم. گفت که باشد بعدا زنگ می زند. گپ زدن های دوستانه را نباید موکول به بعد کرد. از دیروز دو سه بار زنگ زده ولی هنوز نتوانسته ایم حرف بزنیم. یک بار حمام بوده ام. یک بار در مترو. یک بار در حالِ آشپزی. یک جور نگرانیِ مسخره به جانم افتاده. نگرانی از این دست که مبادا نتوانیم حرف بزنیم. این ترس الان یک سال و نیمی هست که گریبانم را گرفته. از زنگ زدن به آدم ها فرار می کنم از سرِ همین.
بروم این هذیان ها به رودِ خواب بسپارم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر