۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

نود و شش

ساعت گذاشته بودم که بیدار شوم. دیر خوابیده بودم و صبح، به صدای ساعت که بیدار شدم، ساکتش کردم سریع و چشم های خسته ام را بر هم گذاشتم و خوابم برد تا پیغامکت دوباره بیدارم کرد. قرار بود صبح با هم صحبت کنیم. دیر شد. ولی صحبت کردیم. خوشی و غم و تنهایی و رفاقت. از همه چیز و همه جا. از خاطرات و امیدها. روزم طولانی بود. یکنواخت شاید، ولی ملایم. اصلا مگر می شود از روزی که اینطور شروع شده، در نهایت مزه ای جز لبخند بر لبِ آدم بماند؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر