ساعت گذاشته بودم که بیدار شوم. دیر خوابیده بودم و صبح، به صدای ساعت که بیدار شدم، ساکتش کردم سریع و چشم های خسته ام را بر هم گذاشتم و خوابم برد تا پیغامکت دوباره بیدارم کرد. قرار بود صبح با هم صحبت کنیم. دیر شد. ولی صحبت کردیم. خوشی و غم و تنهایی و رفاقت. از همه چیز و همه جا. از خاطرات و امیدها. روزم طولانی بود. یکنواخت شاید، ولی ملایم. اصلا مگر می شود از روزی که اینطور شروع شده، در نهایت مزه ای جز لبخند بر لبِ آدم بماند؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر