بی مقدمه می پرسی از دلِ گرفته ی من، و یک دو ساعتی گپ می زنیم و توی همین گپ و گفت یکهو خودم را از یک ورِ دیگر می بینم و همه چیز خیلی ساده تر می شود.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر