۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

نود و یک

روزت می گذرد به دید و بازدید. دیدنِ کسی که نمی شناسدت و خیال می کند که می شناسدت. که به استناد آخرین گپ و گفتی که باهات داشته، بعد از یک سال ازت می پرسد راجع به یک واژه ای که آن موقع گفته ای. از آن موقع خیلی گذشته و تو هیچ یادت نمی آید. نگاهش می کنی گنگ. در تلاش برای به یاد آوردن. می گوید که او هم درست بادش نیست. نفس عمیقی می کشی و سرمای چله-زمستانی هوا را فرو می دهی تا بسوزاند تلخیِ خیالِ بر باد رفته ی رفاقتی را که می بینی که دیگر نیست. بحث را ماهرانه عوض می کنی به غذا و مناظر و عکاسی و توریسم.

عبور باید کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر