روزم طولانی بوده. بالا و پایین داشته. سکوتِ تلخ و شیرین داشته. قصه خوانی و قصه پردازی. خاطره سازی و خاطره خوانی. با این حال، اینجا الان نشسته ام و ذهنم خالی است. ساکت است. دور است. انگار که در میانه ی شنزاری. تا چشم کار می کند ماسه های تفته زیر آفتاب.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر