امروز توت فرنگی های وحشی دیدم بالاخره. تنهایی بیداد می کرد. ترسیدم از غرور و خودبرتربینیِ منتهی به تنهایی. ترسیدم. از حسرت و عمرِ برباد رفته. افکارم پراکنده است. شاید بعدا مرتب تر بشود و بنویسم. عجالتاً همین که توت فرنگی های وحشی محشر بود. بی زمان و نزدیک.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر